تبليغاتX
گروه آموزشی وست پلانت

 

 


+  Writed in  86/06/02 Haor  16:50  By  لیدر 


 

 


+  Writed in  86/06/02 Haor  16:49  By  لیدر 


 

 


+  Writed in  86/06/02 Haor  16:47  By  لیدر 


 

 


+  Writed in  86/06/02 Haor  16:47  By  لیدر 


 

 


+  Writed in  86/06/02 Haor  16:46  By  لیدر 


 

 


+  Writed in  86/06/02 Haor  16:44  By  لیدر 


+  Writed in  86/05/30 Haor  20:29  By  لیدر 


 

 

 


+  Writed in  86/05/29 Haor  16:32  By  لیدر 


پدری در حال روزنامه خواندن بود، اما پسر كوچكش مدام مزاحمش می شد. حوصله پدر سررفت وصفحه ای از روزنامه را - كه نقشه ی جهان را نمایش می داد - جدا و قطعه قطعه كرد وبه پسرس داد و گفت: " بیا با این پازل بازی کن". یك نقشه ی دنیا به تو می دهم، ببینم می توانی آن را دقیقا همانطور كه هست بچینی ؟ " و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت ، پدرمی دانست پسرس تمام روز گرفتار این كار است. اما یك ربع بعد ، پسرش با نقشه كامل برگشت. پدر گفت: پسرم" مادرت به تو جغرافی یادداده است؟ پسرجواب داد: جغرا فی دیگر چیست؟!؟ پدر گفت پس چطور وانستی این نقشه را کامل کنی! پسرک جواب داد :پدر جون! اتفاقا پشت همین صفحه ، تصویری از یك آدم بودو من وقتی توانستم آن آدم رابسازم، دنیا را هم دوباره ساختم!

و حالا شما دوستان عزیزمطمئن
باشید اگر خودتان را تغییر بدهید و بسازید .میتوانید دنیا را بسازید
+  Writed in  86/05/16 Haor  12:44  By  لیدر  | 


قهرمان داستان ما پسر نوجوانی است كه با مادرش زندگی می‌كرد. آنها ارتباط خاصی با هم داشتند، حتی هنگامی كه فوتبالیست ما در جایگاه ذخیره‌ها نشسته بود، مادرش در جایگاه تماشاچی‌ها او را تشویق می‌كرد. هیچ‌وقت نمی‌شد كه در یك مسابقه حضور نداشته باشد. هنگامی كه او وارد دبیرستان شد، بسیار ریز اندام و ظریف بود. مادرش در عین حال كه او را مشوق او برای ادامه تمریناتش بود، با صراحت به وی گوشزد می‌كرد كه اگر روزی مایل نباشد می‌تواند از بازی كردن دست بكشد؛ اما پسر علاقه وافری به فوتبال داشت و تصمیم گرفته بود كه در این رشته ورزشی ماهر شود. او مصمم بود كه در طول تمرینات نهایت تلاشش را بكند تا سرانجام یكی از بازیكنان اصلی تیم شود. در تمام چهار سال دبیرستان دست از تمرین برنداشت و در همه مسابقات نیز حضور پیدا می‌كرد؛ اما همیشه یك بازیكن ذخیره بود و مادرش نیز همواره در صف تماشاچیان می‌نشست و او را تشویق می‌كرد. وقتی وارد كالج شد تصمیم گرفت عضو تیم فوتبال كالج شود. بسیاری تصور می‌كردند كه این كار شدنی نیست. اما خیلی زود خلاف آن ثابت شد. مربی تیم این بار نیز با حضور او در تمامی تمرینات موافقت كرد، چرا كه معتقد بود از یك سوی دیگر هم‌تیمی‌های خودش را به لحاظ روحی تقویت می‌كند. خبر موافقت با حضور وی در تمرینات به شدت هیجان‌زده‌اش كرد. بنابراین با عجله به نزدیك‌ترین مركز تلفن رفت تا مادرش را مطلع كند. مادرش نیز مانند او هیجان‌زده شد و دیری نپایید كه بلیط‌های فصلی تمام بازیهای كالج را دریافت كرد. ورزشكار جوان و سرسخت ما چهار سال تمام در تمرین‌ها شركت كرد؛ اما هرگز موفق نشد به عنوان بازیكن اصلی وارد زمین شود. هم‌زمان با برپایی آخرین مسابقه فصلی و درست چند روز پیش از شروع مسابقه قهرمانی، یك تلگراف به دستش رسید. با خواندن آن به گونه‌ای مرگبار سكوت كرد. به سختی می‌توانست آب دهانش را قورت دهد. من‌من‌كنان به مربی‌اش گفت: « امروز صبح مادرم فوت كرده. می‌تونم سر تمرین بعدازظهر نیام؟» مربی با مهربانی او را در آغوش گرفت و گفت: « پسرم می‌تونی تمام این هفته رو به مرخصی بروی، دلیلی نمی‌بینم كه در مسابقه شنبه هفته آینده هم حاضر بشی.» روز شنبه از راه رسید و به محض شروع مسابقه، شكست تیم قطعی شد. در 15 دقیقه سوم، تیم دانشگاه 10 امتیاز عقب بود. ناگهان پسر جوانی به آرامی وارد رخت‌كن خالی شد و لباس ورزشی‌اش را پوشید. در حالی كه با سرعت به طرف زمین می‌دوید، مربی و سایر بازكنان متوجه یار دیرینه و وفادار خود شدند. پسر جوان گفت:« مربی، بذار بازی كنم. فقط همین امروز می‌خوام بازی كنم.» مربی خود را به نشنیدن زد. اصلاً دلش نمی‌خواست در لحظات پایانی مسابقه یكی از بدترین و ضعیف‌ترین بازكنان تیم را وارد میدان كند؛ اما پسر آنقدر پافشاری كرد كه بالاخره مربی از روی ترحم تسلیم شد و گفت:« بسیار خوب برو بازی كن.» طولی نكشید كه مربی، بازیكنان و تماشاچیان با صحنه‌ای عجیب و باورنكردنی روبه‌رو شدند. این بازیكن ناشناس كوچك كه در هیچ مسابقه‌ای حضور فعال نداشت، بسار عالی بازی می‌كرد. بازیكنان تیم حریف جلودارش نبودند. مانند بازیكنان حرفه‌ای می‌دوید، از تمام موانع به راحتی عبور می‌كرد و تكل می‌زد. تیم او می‌رفت كه پیروز شود. خیلی زود دو تیم به تساوی رسیدند. در دقایق پایانی بازی، قهرمان كوچك ما تمام تلاشش را كرد و آخرین گل‌های پیروزی را به ثمر رساند. بعد از مسابقه، هم‌تیمی‌هایش قهرمان كوچك را بلند كرده و از شدت خوشحالی به هوا پرتاب كردند. سرانجام، پس از آنكه جایگاه تماشاچیان خالی شد، اعضای تیم دوش گرفتند و رخت‌كن را ترك كردند، مربی متوجه پسر جوان شد كه تنها در گوشه‌ای كز كرده بود، به طرف او رفت و گفت:‌« وای پسر، باور نكردنی بود، واقعا عالی بازی كردی. می‌شه بگی توی اون كله كوچیكت چی می‌گذشت كه تونستی همچین شاهكاری كنی؟» قهرمان به مربی نگاهی انداخت و در حالی كه اشك در چشمانش حلقه زده بود گفت:‌« خوب، می‌دونین كه مادرم مرده؛ اما می‌دونستین كه مادرم نابینا بود؟» به سختی آب دهانش را قورت داد، لبخند تلخی زد و گفت:« ماردم سر تمام بازیها حاضر می‌شد و به حضورش به من دلگرمی می‌داد؛ اما امروز اولین روزی بود كه اون می‌تونست بازی منو از اون بالا و با چشماش ببینه، منم می‌خواستم بهش ثابت كنم كه می‌تونم خوب بازی كنم و برنده بشم!»

بله دوستان عزيز شما هم ميتوانيد از همين لحظه تصميم بگيريد كه خودتان را به تمام كساني كه دوستشان داريد ثابت كنيد و موفقيت را در چنگال خود اسير كنيد.!
+  Writed in  86/05/16 Haor  12:43  By  لیدر